پست ثابت

دسته بندی :
وقتی هوای شهر نفس گیر میشود

با روضه ی حسین نفس تازه میکنم


 
 

نویسنده: محمد معظمی | یکشنبه 21 اسفند1390 - 14:28

جلوی عابد آمد و شروع به نماز خواندن نماز طولانی کرد، سجده‌های طولانی، گریه‌ها، ناله‌ها، عابد دید یک نفر از خودش موفق‌تر پیدا شده، حال بیشتری دارد. نشاط بهتری دارد، به او گفت: خوش به حالت! تو کی هستی که آن قدر حال داری، نشاط داری، توفیق داری.

گفت: راستش من یک گناه کردم و بعد توبه کردم و وقتی یاد آن گناه می‌افتم، نشاط در عبادت پیدا می‌کنم، می‌خواهی مثل من شوی؟ گفت: خیلی دوست دارم، مثل تو عبادت کنم.

گفت: خوب این پول را بگیر برو شهر، منزل فلان زن بدکار و گناه کن و وقتی برگشتی یاد گناهت که بیفتی حال پیدا می‌کنی، این بیچاره را اغفال کرد، عابد پول را گرفت و آمد خانه زن بدکاره پول را انداخت، گفت: پاشو گناه کنیم، زن بدکاره از زبانش استفاده مثبت کرد، گفت: در تو سیمای صالحین می‌بینم، تو اهل گناه نیستی، چرا می‌خواهی گناه کنی، گفت: حقیقت این است که یک عابدی آمده از من اعبد است و خیلی حال خوشی دارد، می‌خواهم حال او را پیدا کنم، گفتم، چطور این قدر موفق هستی؟ گفت: من یک گناه کرده‌ام، یاد گناهم که می‌افتم نشاط در عبادت پیدا می‌کنم. زن زانیه گفت: به گمانم آن بچه شیطان بوده که خواسته تو را اغفال کند، الان هم اگر بروی او را نمی‌بینی، عابد حیف است که دامنت را به گناه بعد از چند سال عبادت آلوده کنی، بلغزی، آمد دید، آن عابد نیست. فهمید بچه شیطان بوده، خواسته آلوده‌اش کند!

امام صادق(ع) می‌فرماید: آن زن زانیه آن شب، شب آخر عمرش بود و به پیغمبر آن زمان خطاب آمد که بر پیکر او نماز بخوانید و او را تشییع کنید، گفت: خدایا! زن بدکاره را من بروم نماز بخوانم چرا؟ خطاب آمد چون یک بنده مرا از گناه دور کرد. زبان می‌تواند کارساز باشد و چقدر خوب است یک کلمه برای رضای خدا انسان امر به معروف کند.

- See more at: http://farsnews.com/newstext.php?nn=13930231000861#sthash.nKFPf2EC.dpuf

نویسنده: محمد معظمی | یکشنبه 18 خرداد1393 - 15:2

سهمیه ....

دسته بندی :

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد......

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا!.....

یک هفته در تب ســـــــوخت .....

این زنــدگی قشنــگ من مــال شما

ایـــام سپیـــد رنـگ مـن مــال شما

بـابـای همیشـه خوب مـن را بدهیـد

این سهمیه های جنگ من ، مال شما...


نویسنده: محمد معظمی | سه شنبه 26 فروردین1393 - 18:30

سال نو یعنی تو

دسته بندی :

نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام

هفت سین من تویی من فقط تو رو می خوام

دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد

کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی می داد

شب عیدی آسمون وقتی که میباره

بیش تر از شبای پیش عطر قرآن داره

ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه

آیینه ی زلال من دیدن عید من

سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای

نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای

شب عیدی اسمون وقتی که میباره
 

بیشتر از شبای پیش عطر قران داره

ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه

ایینه زلال من دید عید من

شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت

انتظارت من کشت تو سالی که گذشت

دانلود آهنگ شعر



نویسنده: محمد معظمی | پنجشنبه 29 اسفند1392 - 12:15

به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری فارس، روز گذشته یکی از روزنامه های جدیدالتاسیس، گزارشی درباره فاطمه دانشور عضو اصلاح طلب شورای شهر تهران منتشر کرد که در آن مطلب مهمی درباره مسائل و مشکلات شهر و مردم تهران یا راهکارهای این خانم نماینده برای حل این مسائل به چشم نمی خورد و بخش عمده گزارش به زندگی شخصی و بویژه مانور ویژه بر ثروت و سبک زندگی اشرافی وی و خانواده اش اختصاص یافته بود.

شاید اگر این گزارش به فرد دیگری اختصاص داشت یا خانم دانشور عنوان نمایندگی مردم تهران در شورای شهر را یدک نمی کشید،حساسیت چندانی در جامعه برنمی انگیخت اما داشتن  وکالت مردم بویژه در نظام جمهوری اسلامی که اساس آن بر عدالت و دوری مسئولین از تجمل گرایی و تاکید بر ساده زیستی است، ایجاب می کند تا یک مقام مسئول حداقل اگر مثل الگوهای انقلابی عمل نمی کند، حداقل «تجمل گرایی» خود را برای مردمی که به دلیل شرایط ویژه کشور امکان بهره گیری از  امکانات رفاهی تجملاتی نظیر خانم دانشور را ندارند و همین چند هفته پیش بر سر موضوع «سبد کالا» ماجراها داشتند، به رخ نکشد.

رواج تجمل گرایی و کاخ نشینی برخی از مسئولان آسیبی است که بزرگان نظام باید به آن توجه داشته باشند و رسانه ای شدن این تفکر توسط خانم اصلاح طلب عضو شورای شهر تهران می‌تواند زنگ خطری برای دور شدن از آرمان‌ها و رسالت انقلاب اسلامی باشد که در دهه چهارم انقلاب باید به آن توجه بیشتری کرد.

اینکه در جامعه تجمل گرایی و فخرفروشی جایگزین ارزش‌هایی چون ساده زیستی و درک طبقات زیرین جامعه شود آن هم از سوی منتخب مردمی که در میان شان کمتر از 5 درصد دارای چنین امکانات و زندگی هستند جای تامل است.

قطعاً دارایی و ثروت هر فردی که از راه مشروع بدان دست یافته مورد مذمت نبوده و مخالفتی به صورت عقلی با آن نیست ولی بیان علنی آن همراه با فخر فروشی امری تقبیح شده و مورد انتقاد است.

بخشی از گزارش روزنامه آسمان درباره خانم دانشور عضو اصلاح طلب شورای شهر تهران  در ادامه آمده است:

« دانشور در تمامی روزهای ثبت‌نام، رقابت، تبلیغات و معارفه، فرزند چهارمش را باردار بود و به همین دلیلی پس از انجام وظیفه تشکیلاتی در رای به «محسن هاشمی» برای شهرداری تهران و انتقادهای شدید علیه راستگو، پنج جلسه غیبت داشت، ولی اکنون به صحن علنی برگشته است.

گروه چهار + 2

«اولی اسم‌اش روژبن است. هفت سال دارد. بازیگوشی می‌کند. پسرهای دو ساله‌ام شبیه هم نیستند. نوزادم هم که چهار ماه دارد و شیرخشک می‌خورد. مادر بودن برای این چهار تا بچه در کنار کارهای اتاق بازرگانی تهران و شورای شهر خیلی سخت است اما چون از اول برنامه‌ریزی کرده بودم که فقط در شرایط تمکن مالی فرزندآوری کنم، با یک مقدار برنامه‌ریزی و گرفتن دو پرستار شبانه‌روزی، الان حس می‌کنم زیاد هم سختی ندارد»

 او در آستانه چهل سالگی علاوه بر داشتن فرزندان قد و نیم قد و همسر، در خانه‌اش با چهار زن سی‌ساله زندگی می‌کند، آشپز، کارگر و دو پرستار که محل زندگی‌شان در باغ خانه دانشور است. پرستار دوقلوها مهماندار هواپیماست. پرستار روژبن لیسانس حقوق دارد، کارگر خانه تا مقطع کارشناسی در رشته امور تربیتی درس خوانده و کسی که برای اهالی این منزل پر سروصدا، خورد و خوراک درست می‌کند، فوق دیپلم معماری است. این زنان به گفته دانشور بزرگ‌ترین مشوق‌های او برای فرزندآوری هستند. «آنها به من می‌‌گویند، شما که پولش را دارید، بچه بیاورید تا برای بقیه زن‌ها اشتغال‌زایی شود.»

چهار زن همراه دانشور ماهانه یک میلیون و 200 هزار تومان حقوق می‌گیرند، البته مشکل اجاره خانه هم ندارند.

مردها همیشه غر می‌زنند

خانه 500 متری کوچه دنج آن‌ها در نیاوران، حیاط را که با درخت‌های سربه فلک کشیده و انواع درختچه‌ها و گل‌های هرس شده پشت سر می‌گذاری، همه وسیله‌های زندگی و تزئینی، رنگ‌های شاد و تند دارد. از یخچال گرفته تا کفپوش‌ها و دیوارهای اتاق کودکان. صبح که خانم از خانه می‌رود، بساط اسباب‌بازی بچه‌ها پهن می‌شود و تا غروب که او با پوشه‌ها و نامه‌های شهروندان برگردد، همه چیز برای بودن بچه‌ها در کنار مادر فراهم است. آیلین شیر خشک‌اش را خورده، خوب خوابیده و منتظر آغوش گرفتن مادر است، روژبن نقاشی‌هایش را کشیده و با عجله می‌برد تا نشان دهد و آرتین و رادین، دوقلوهای موبور و مومشکی، با جدیدترین هواپیماهایشان گوشه‌ای به بقیه نگاه می‌کنند تا نوبت آن‌ها شود.»

هزینه داشتن چهار تا بچه در ماه تقریبا 3 میلیون تومان می‌شود و این جدا از هزینه پرستارهاست. بچه داشتن واقعا بیش از هر چیزی به پول خیلی زیادی نیاز دارد. نوزاد دارو می‌خواهد، شیرخشک می خواهد، داروها الان خیلی گران شده‌اند و اگر نتوانی یک کدام را هم تهیه کنی به بچه آسیب می‌رسد و گاهی ممکن است از بین برود. من فکر می‌کنم فرزندآوری برنامه‌ریزی می‌خواهد. مسلما من اگر این قدر پول نداشتم برای داشتن 4 بچه برنامه‌ریزی نمی‌کردم. الان هم با این شرایطی نگهداری بچه‌ها و کار بسیار زیادم در موسسه خیریه‌ای که دارم و شرکتی که بیشترین درآمدم از آن است، وقتی به خانه برمی‌گردم، کمی اضطراب دارم. چون به هرحال مردهای ایرانی همیشه غر می‌زنند. باز هم هر کاری بکنی، یک جا باید غر بزنند، چرا برای بچه‌ها وقت بیشتری نمی‌گذاری؟ چرا دیرتر آمدی؟ چرا به مسافرت کاری می‌روی؟

من و روپوش‌های رنگی

همسر دانشور رئیس اتحادیه تولید و صادرکنندگان سنگ آهن و تاجر بزرگی است که در شرایط سخت روزهای نخست شورا که هنوز بحث‌های سنگین برای انتخاب شهردار حاکم بود، با ماشین او به شورا می‌رفت. «همسرم خیلی به ماشین علاقه دارد. هم بنز دارد، هم لکسوس و پرادو اما خب من به ماشین‌های زمخت و بزرگ علاقه ندارم. جلسه‌های اول شورا به خاطر شرایطیم و چون محل کارمان نزدیک بود، با او می‌رفتم و خب صدایش در آمد که من با لکسوس سرکار می‌روم. خودم یک رنو فلورانس قرمز دارم و ترجیح می‌دهم ماشین‌هایم هم مثل لباس‌هایم رنگ شاد داشته باشند.»

صداقت و تمایل نداشتن به اظهار ساده‌زیستی در رفتارهای این عضوشورا بسیار دیده می‌شود. برخلاف اسلافش که همیشه دم از زندگی بسیار ساده می‌زدند و برای هر رای و نظرداشت در شورا، به باورهای اغراق‌شده متوسل می‌شدند. من قبل از شورا در اتاق بازرگانی، سال‌هاست که فعال و رئیس یکی از 18 کمیسیون اصلی هستم. آنجا همیشه پوش‌ام مانتو بود. من را بسیاری از اعضا قبل از ورود به شورا هم می‌شناختند. همان‌طور وارد این نهاد شدم که قبلا بودم. گرچه در روز اول و حتی تا سه چهار جلسه، همچنان نگاه سنگین بقیه را حس می‌کردم؛ اما الان دیگر همه اعضا و مراجعان شورا به لباس‌های رنگی‌ام عادت کرده‌اند و جالب است که از زمان ورود من، کارمندهای شورا هم بیشتر با لباس روشن حاضر می‌شوند.

حقوق شورایی

حقوق ماهانه شورای شهر حتی کفاف شیرخشک، لباس‌ها و اسباب‌بازی‌های کودکانش را هم نمی‌دهد.»



نویسنده: محمد معظمی | چهارشنبه 30 بهمن1392 - 17:35

حقیقت !

دسته بندی :

حقیقت اینه که فرودگاه ها بوسه های بیشتری از سالن های عروسی به

خودشون دیدن و دیوارای بیمارستان ها بیشتر از عبادتگاه ها دعا شنیدند...


نویسنده: محمد معظمی | سه شنبه 22 بهمن1392 - 17:7
بی تردید شنیده اید که می گویند، فلانی متحجر است، خشکه مقدس است! و ... این خشکه مقدس و تحجر یعنــــی چه؟!
کسی را دیده اید که به جای میوه، تصویر آن میوه را بخورد؟! وقتی کسی با انگشت، ماه را نشانش می دهد، به جای نگاه کردن بر ماه، به انگشت طرف نگاه می کند و فکر می کند ماه همان انگشت است! و ...
کسی را دیده اید که وقتی نماز می خواند، جز گفتن اذکاری طوطی وار و خم و راست شدن، چیزی در آن نیست! اینگونه خواندن و خم و راست شدن برای او عادت شده است؛ هیچ لذتی از نماز نمی برد!

انسان خشکه مقدس، به ظاهرِ دین می چسبد و باطن و معنا و مفهوم و اصل و گوهر دین را رها می کند.

انسان خشکه مقدس و متحجر به خاطر این که در دین تعقل نمی کند و آموزه های دینی را هم با جوانب و ملحقات و حواشی آن در نمی یابد، روی آن تعالیم تعصب و پافشاری دارد و هرگز هم کوتاه نمی آید و تازه یک چیزی هم طلبکار است! به ظاهر دین می چسبد و همه را هم با شدت و خشونت به شیوه و برداشت خود از دین فرا می خواند! همان چیزی که در خوارج، طالبان تکفیری و دیگر خشکه مقدس های متحجر می توان دید.

خشکه مقدسی و تحجر به واسطه جهل و کمی بینش در انسان پدید می آید؛ انسانی که شیفته خود شود و فکر کند که در سطح بالایی از دین قرار دارد و دچار عُجب شده است، به دنبال آموختن که نیست؛ آموخته هایش سطحی و عوامانه می ماند و به عمق مطلب فرو نمی رود و در همان سطح ابتدایی دین می خشکد و متحجر می شود!

انسان متحجر و خشکه مقدس، جزئی نگر است و دیدگاهی کلی و کامل از آموزه ها و تعالیم دین ندارد و از این روی، پراکنده و بی سر و ته و بی معیار نظر می دهد و عمل می کند؛ تمام معیارهای زندگی فردی و اجتماعی او با توهّمِ تطابق با معیارهای دین تنظیم می کند و تفقه در شاخصهای دینی ندارد و اگر دارد هم بسیار قدیمی و تاریخ گذشته است! او با منطق و روند طبیعیِ پیشرفت جامعه هماهنگ نیست و امور جدید و مستحدثه را درک نمی کند تا چه رسد که حکمی برای آن از متون و اصول دین بدهد و رد فرع بر اصل کند؛ به عبارت دیگر، برای سوالهای جدید، پاسخهای قدیمی می دهد و مردم را از دین زده می کند؛ در حالی که این مشکل اوست که دین را نمی شناسد و نمی تواند دین را امروزین مطرح کند؛ بزرگترین ضربات را همین گروه خشکه مقدس و متحجران بر دین زده اند.

خشکه مقدسان و متحجران کسانی که مثل آنها نباشند و پوسته دین را بشکنند و به لباب دین دست یابی پیدا کنند را منحرف می خوانند! قضیه برخورد خوارج با مولای متقیان امام علی ع را شنیده اید؟! آنان همه را به رعایت ظاهر خشک و خالی دین فرا می خوانند، با این استدلال که ما چیزی از باطن دین نمی دانیم! در حالی که خداوند دینی را برای انسان نمی فرستد که آن را نشناسند؛ در قرآن همه چیز وجود دارد و معصومین ع هم بیانگر و مفسر تعالیم الهی هستند و این ادعای خشکه مقدسان، مغالطه ای بیش نیست.

مشکل اساسی آن جا پیدا می شود که مدیریت جامعه به دست خشکه مقدس ها و متحجران بیفتد، در این صورت باید برای دین و مردم عزا گرفت! چرا که خون مردم را در شیشه خواهند کرد.

خلاصه سخن آن که خشکه مقدسان، فضای جامعه را پر از وحشت و نا امنی می کنند و هیچ کس نمی داند هر روز چه اتفاقی می افتد؛ آنها پای بند هیچ معیاری نیستند و با توهّم و برداشت سطحی از دین برای خود معیار درست کرده و از دین هزینه می کنند؛ ذهن مغشوش آنها، معیارهای انحرافی و خرافاتی می سازد و مردم جامعه را خون در جگر می کنند، از این رو، خشکه مقدسان و متحجران که در زمان کنونی هم نمونه هایی از آنها وجود دارد، در گروههای تکفیری و طالبان و ... قابل شناسایی هستند.

باید تلاش کنیم که اینگونه افراد و جریا نها هرگز بر مسند قدرت تکیه نکنند تا جامعه و به ویژه دین دچار آسیب و حرکت قهقرایی نشود.


نویسنده: محمد معظمی | پنجشنبه 17 بهمن1392 - 12:30

پسرک و دختر جوان

دسته بندی : داستان کوتاه

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترکخانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.

سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در موردوضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.

فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.



برچسب‌ها: پسرک, دکتر, دختر, داستان
نویسنده: محمد معظمی | پنجشنبه 19 دی1392 - 18:22

برگرد ........ !

دسته بندی :

برگرد که بر بهارمان میخندند
یک عده به حال زارمان میخندند

انقدر نبودنت به طول انجامید
دارند به انتظارمان میخندند



نویسنده: محمد معظمی | جمعه 13 دی1392 - 19:21

حجاب زن !

دسته بندی : حجاب

اسلام حجاب را برای زن برگزید!
تا انسانیتش مورد نظر باشد نه جسمانیتش!


برچسب‌ها: حجاب, زن, نجابت
نویسنده: محمد معظمی | چهارشنبه 13 آذر1392 - 12:29

تفاوت نگاه من و دختر همکلاسیم

دسته بندی : داستان کوتاه

يكي از اساتيد دانشگاه خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:

"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،

سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين 

شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.

دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟

گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.

پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟

كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!

گفتم نميدونم كيو ميگي!

گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!

گفتم نميدونم منظورت كيه؟

گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!

بازم نفهميدم منظورش كي بود!

اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني 

كه روي ويلچير ميشينه...

اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،

آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم 

پوشي كنه...

چقدر خوبه مثبت ديدن...

يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو 

ميشناختم، چي ميگفتم؟

حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!

وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...

شما چي فكر ميكنيد؟

چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم"

خانه تكاني باورها

تأثیر حرف دیگران بر ما



برچسب‌ها: داستان, کلاس, تفاون نگاه
نویسنده: محمد معظمی | شنبه 9 آذر1392 - 12:16

آهنگر پر درد و اعتقاد به خدا

دسته بندی : داستان کوتاه
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.



برچسب‌ها: داستان, اهنگر, خدا, بندگی, اعتقاد
نویسنده: محمد معظمی | شنبه 2 آذر1392 - 17:32

سلام بر محرم

دسته بندی :


سلام بر پرچم و علم

سلام بر شعر محتشم

سلام بر محرم



برچسب‌ها: محرم, امام حسین, ع, علم, پرچم
نویسنده: محمد معظمی | سه شنبه 14 آبان1392 - 14:24

حجاب , اقای قرائتی

دسته بندی : حجاب

آقا اصلا دین رو میذاریم کنار

بیا اصلا قرآن رو میذاریم کنار

حجاب یه مساله عقلیه!

هر عقل سالمی میتونه قبول کنه

به یه خانم بگو حاضری شوهرت 99% عشقش مال تو باشه 1% واسه یه زن دیگه؟!

کسی هست بگه حاضرم؟!

پس همونطور که دوس داری شوهرت عشقش مال تو باشه

جوری ازخونه بیرون نرو عشق شوهر مردمو بدزدی!

یه جور لباس نپوش آرایش نکن که 1% عشق یه مردو مال خودت کنی

زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد كند كه علائم عفاف و وقار و سنگینى و پاكى از آن هویدا باشد!


برچسب‌ها: حجاب, قرائتی, قران
نویسنده: محمد معظمی | شنبه 4 آبان1392 - 11:48

حجاب . قرائتی

دسته بندی :

آقا اصلا دین رو میذاریم کنار

بیا اصلا قرآن رو میذاریم کنار

حجاب یه مساله عقلیه!

هر عقل سالمی میتونه قبول کنه

به یه خانم بگو حاضری شوهرت 99% عشقش مال تو باشه 1% واسه یه زن دیگه؟!

کسی هست بگه حاضرم؟!

پس همونطور که دوس داری شوهرت عشقش مال تو باشه

جوری ازخونه بیرون نرو عشق شوهر مردمو بدزدی!

یه جور لباس نپوش آرایش نکن که 1% عشق یه مردو مال خودت کنی

زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد كند كه علائم عفاف و وقار و سنگینى و پاكى از آن هویدا باشد!




نویسنده: محمد معظمی | شنبه 4 آبان1392 - 11:47

حمله نظامی !

دسته بندی :

خبرنگار خارجی:
اگر هواپیمای اسرائیلی وارد خاک ایران شود و بمب خود را بر روی 10شهر شما بریزد با چه میخواهید این هواپیما را منهدم کنید؟؟
سرلشکر جعفری:
مهم نیست هواپیما چند عدد بمب و کجا میریزد ، مهم اینست که موقع برگشت این هواپیما، اسرائیلی وجود نخواهد داشت که در آن فرود بیاید!



برچسب‌ها: اسراییل حمله نظامی, ایران, جنگ, موشک, هواپیما
نویسنده: محمد معظمی | دوشنبه 22 مهر1392 - 12:26

مجنون نبودیم !

دسته بندی :
مختار : ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﻋﺸﻖ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﯼ؟
ﮐﯿﺎﻥ : ﺭﺍﻩ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺑﻮ ﺍﺳﺤﺎﻕ
ﻣﺨﺘﺎﺭ : ﺭﺍﻩ ﺑﻠﺪﯼ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﻨﺪ، ﻧﺎ ﺑﻠﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻩ؟
ﮐﯿﺎﻥ : ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﺍﻫﻪ ﺭﻓﺘﻢ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﺎﺧﺘﻢ ﻣﻘﺼﺪ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺘﻢ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﻨﻮﺍ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩ ﺑﻮﺩ
ﻣﺨﺘﺎﺭ : ﺷﺮﻁ ﻋﺸﻖ ﺟﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ، ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ.



نویسنده: محمد معظمی | سه شنبه 9 مهر1392 - 18:11

لشکر شیطان

دسته بندی :

مسلم است كه هيچ پادشاهى و سلطان و اميرى نمى تواند به تنهايى و بدون سپاه و لشكر، كشورش را اداره كند و احتياج به نيرو دارد؛ هر چه لشكرش ‍ بيشتر و مجهزتر باشد قدرت آن كشور هم افزايش مى يابد. عمده همت يك سلطان ، آماده كردن لشكر منظم و مرتب است . شيطان هم از اين برنامه بيرون نيست و احتياجى به نيرو و لشكر دارد. وى با آن ، كار خود را شروع مى كند. سپاه و نيروى شيطان از چند طايفه تشكيل مى شود:
1. امام صادق عليه السلام فرمود: لشكر شيطان از تبار او پديد مى آيد كه همان شياطين هستند.(197)
2. لشكر شيطان : از پيروان او - اعم از فرزندانش و فرزندان آدم - تشكيل مى شود.(198)
3. از معصيت كاران پيروان او - اعم از معصيت كاران جن و انس - شكل مى گيرد.(199)
4. كسانى كه شيطان ، آنان را به بت پرستى فرا مى خواند و آنان در اين دعوت از او پيروى مى كنند.(200)
5. عبارت اند از هم نشينان شياطين ، آنان كه قرآن از ايشان به عنوان كسانى ياد مى كند كه از گمراهى دست بر نمى دارند، مگر آن گاه كه موجبات ورود آنها را به آتش دوزخ فراهم آورند.(201)
لشكريان مهم شيطان از دو گروه تشكيل مى شود: يكى زنان - بى ايمان و هرزه - و ديگرى غضب . در روايتى آمده :
ليس لابليس جند اشد من النساء و الغضب (202)؛
((حضرت رسول و امام صادق عليه السلام هر دو فرمودند: - ((لشكرى سخت تر از از زن ها و غضب ، براى شيطان نيست .))(203)
اما زن ها، خود آن ملعون مى گويد: زن هاى (بى ايمان ) نصف لشكر من است ، و آنها از براى من تيرى هستند كه به هر جا افكنم خطا نمى رود. با اين لشكر - زنان بى ايمان و فريبنده - شيطان به جنگ مردان با ايمان و با تقوا مى رود كه به قول خودش ، آنها تيرى هستند كه خطا نمى روند.
رواياتى از زبان شيطان ، درباره تعريف از زنان بى ايمان وارد شده كه : قابل توجه است . ما به بعضى از آنها اشاره مى كنيم :
در ملاقاتى كه حضرت يحيى عليه السلام با ابليس نمود، در ضمن سخنانى كه آن حضرت با آنان ملعون داشت ، مى پرسد: اى ملعون ! چه چيز بيشتر موجب خوش حالى و روشنى چشم تو مى گردد؟
عرض كرد: زنان (بى ايمان ) كه ايشان تله ها و دام هاى من اند. وقتى لعنت و نفرين هاى صالحان بر من جمع مى شود، نزد زن ها مى روم و از ايشان دل خوش مى گردم .
در حديث ديگرى آمده است : ابليس به خدمت حضرت يحيى عليه السلام عرض كرد: اى يحيى ! هيچ چيز مثل زنان كمر مرا محكم نمى كند و چشمم را روشن نمى گرداند. ايشان تله ها و دام هاى من اند و تيرى هستند كه به وسيله آنان خطا نخواهم كرد: پدر و مادرم به فداى ايشان باد.
سپس افزود: اگر آنان نبودند، من نمى توانستم پست ترين و بى عرضه ترين مردان را گمراه كنم ! چشم من به ايشان روشن است ، به واسطه ايشان به مرادم مى رسم ، به سبب آنها مردم دنيا را به پرتگاه مى برم . مهمترين وسيله اى كه شيطان جهت اغواى آدميان به كار مى برد، در درجه اول زنان - بى دين و شرور - و پس از آن پول است . از اين جهت گفته شده : زنان (بى تقوا) زاده شيطان اند.(204)
لذا حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به مردم دنيا اخطار مى كند و مى فرمايد: از دنيا بترسيد و از زنان بپرهيزيد؛ زيرا شيطان مانند ديده بان لشكر در كمين است و هيچ يك از دام هاى او براى شكار مردان پرهيز كار مانند زنان ، مورد اطمينان نيست .(205)
او كوشش مى كند كه حتى پيامبران الهى را به وسيله زنان به دست آورد و نابود كند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: خدا هيچ پيغمبرى از گذشتگان را مبعوث نگردانيد مگر آن كه شيطان ، اميد داشت كه او را به دام زنان اندازد و هلاكشان سازد. و فرمود: من آن قدر كه از زنان مى ترسم از هيچ چيز هراس ندارم .
و نيز فرمود: اى مردم ! از زنان بپرهيزيد. اول فتنه در بنى اسرائيل به واسطه زنان بود.
مثل فتنه زليخا براى يوسف عليه السلام .

عزيزان را كند كيد زنان خوار
به كيد زن مبادا كس گرفتار

اين رانده شده از دستگاه خدا در تعريف زن ها مى گويد: زنان محرم اسرار من و در حاجات و مشكلات دنيا فرستاده من اند. آن بد عاقبت ، بيشتر فتنه و گناه را به وسيله زنان انجام مى دهد، مردان را به وسيله زنان در دام خود مى گيرد.
شيطان در يكى از ديدارهايى كه با حضرت موسى عليه السلام داشت و به آن حضرت پند مى داد، عرض كرد: اى موسى ! هيچ وقت با زنى كه بر تو حلال نيست در جاى خلوتى قرار نگير؛ زيرا هر مردى كه با زن بيگانه در خلوت باشد، من نفر سوم آنها خواهم شد - آن قدر وسوسه مى كنم - تا آنها را به فتنه اندازم .(206)


نویسنده: محمد معظمی | شنبه 6 مهر1392 - 16:26
سال 78 با ایشان آشنا شدم. دانشجو بودم، رفته بودم همایش کانون های فرهنگی و هنری دانشجویی.

 همایش از این قرار بود که دختر و پسرهای دانشجوی شرکت کننده را دریک اردوگاه جنگلی بزرگ چند روزی رها کردند. آهنگ بود، رقص بود، خوش وبش بود، درخت بود وتاریکی هم بود، بگذریم از این برنامه های فرهنگی دولت آن زمان . . .
دلم از این فضا گرفته بود که چشمم افتاد به یک روحانی مودب وخوش برخورد و البته خوش قیافه، فرق خوش قیافه و نورانی را نمی دانستم هنوز هم خوب نمی دانم. رفتم سراغش تا از روحانیت اش بهره ای ببرم و از کدورتم کمی بکاهم. اسمش محمدجواد اکبرین بود.
آشنا که شدیم دیدم حرفهایش به عنوان یک روحانی عجیب و غریب است. کم کم بحثمان داغ شد. به من می گفت جالب است، با اینکه شما دانشجویی و من حوزوی شما موضع حوزوی ها را داری و من موضع دانشجویان را.

تازه فهمیدم چرا او را به عنوان روحانی این جمع و این محفل پر شور ونشاط انتخاب کرده اند. وقتی داشتیم اردوگاه را ترک می کردیم، شنیدم چند دانشجو درباره دستاوردهای این همایش صحبت می کردند و خاطراتشان را می گفتند یکی از آنها می گفت برای دستاورد این همایش باید یک  زایشگاه و یک کودکستان هم بسازند.....ه
ارتباطم با اکبرین ادامه داشت، چند بار به  او تلفن زدم. مدتی هم پیگیر این بودم تا سوال هایی که در ذهنم درست کرده بود را جواب دهم و بلاخره جوابشان را پیدا کردم.
بعدها فهمیدم او سابقا در بابل درس می خوانده و هم مدرسه ای هایش از مناجات های زیبای او تعریف می کردند. مداح قابلی بود. بعد از آمدن به قم هم دعا ندبه هایش پرطرفدار بوده و بسیار دلنشین. دوستانش از  دعای ندبه های او در مدرسه معصومیه خاطراتی زیادی به یاد دارند.
او یک متدین متعصب بود و در این عقاید وکارهای گاهی تندش از هیچ ملامتی نمی ترسید. بگذریم که این  نترسی او ناشی از ایمان قویش بود یا از روحیه افراطی گری او. آنگونه که دوستانش می گویند همواره نوعی افراط در رفتارهای او دیده می شد.
سال 76 که سال  حساسی بود. در انتخابات خاتمی با رای بالا انتخاب شد، اکبرین هم از طرفداران و مبلغان او شده بود افراط های او داشت به شکلی دیگر نمایان می شد و همین امر به مذاق برخی خوش نیامده و  او را طرد کرده بودند. این برخوردها بر روندی که محمدجواد در پیش گرفته بود، بی تاثیر نبود. سیری که دامنه آن به اندازه فاصله دعای ندبه تا صدای آمریکا بود. . .
بعدها که طلبه شدم، در اولین سال حضورم در قم با منزلش تماس گرفتم. خانمش گوشی را برداشت و گفت که محمدجواد زندانی شده. پرسیدم چرا؟ گفت بخاطر مطالبی که در روزنامه نوشته. . .
سیر تغییرات محمدجواد ادامه داشت. بعدها فهمیدم که در کنار این اتفاقات، اعتقاداتش خیلی تغییر کرده بود. بعضی دوستانش می گویند بعد از این دوره بود که دیگر به ولایت فقیه نه تنها اعتقادی نداشت بلکه به شدت می تازید.
 
یازده سال از عمر طلبگی ام می گذشت. ایام محرم بود و به عنوان روحانی مبلغ به یک خوابگاه دانشجویی رفته بودم. مراسم  عزادادری و هیات داشتیم. هرشب به اتاق دانشجوها هم سر می زدم و گاهی مشاوره و بحثی علمی یا سیاسی  پیش می آمد.
یک شب هرچه تلاش می کردم، خوابم نمی برد، بدجوری به هم ریخته بودم، اتفاقی افتاده بود که  خیلی شوکه ام کرده بود. جریان از این قرار بود که بعد از مراسم هیات به اتاقم رفتم، ایمیل هایی برایم رسیده بود. در یکی از این ایمیل ها لیست افرادی که در یک کنفرانس در ضدیت با جمهوری اسلامی  شرکت داشتند، آورده شده بود از روی کنجکاوی نگاهی به اسم ها انداختم و میخکوب شدم. بله اشتباه نمی کردم اسم محمدجواد اکبرین هم در میان آنها بود. اسمش را  در اینترنت جستجو کردم، عکس هایی دیدم که برق از سرم پرید، همان اکبرین بود  با همان لبخند ولی دیگر عمامه نداشت و به جای آن موهایش را دم اسبی بسته بود و دست بر گردن ابی  خواننده آن ور آبی انداخته بود.


باورش برایم سخت بود، گیج شده بودم. حالا دیگر اکبرین کارشناس مذهبی بود، در شبکه بی بی سی و نمی دانم چه چیزی  را می خواست به عنوان اسلام به مخاطبان این شبکه معرفی کند.
اکبرین کجا و بی بی سی کجا!ه
حوزه علمیه قم کجا و صدای آمریکا و کجا!
درس مراجع تقلید کجا و ابی خواننده لوس آنجلسی کجا!ه
و این وجود کش دار اکبرین در طول عمری کوتاه بود که اکنون این همه را به هم پیوند زده بود. . .
 
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً ۚ  إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ
پروردگارا! دلهايمان را، بعد از آنکه ما را هدايت کردي، (از راه حق) منحرف مگردان! و از سوي خود، رحمتي بر ما ببخش، زيرا تو بخشندهاي


نویسنده: محمد معظمی | سه شنبه 19 شهریور1392 - 12:42

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت…

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا!چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد:

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین.

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها.

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم. گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.


نویسنده: محمد معظمی | چهارشنبه 13 شهریور1392 - 11:3

آخرین مطالب

» پست ثابت ( یکشنبه 21 اسفند1390 )
» *ماجرای عابد بنی‌اسرائیل، بچه شیطان و زن‌بدکاره ( یکشنبه 18 خرداد1393 )
» سهمیه .... ( سه شنبه 26 فروردین1393 )
» سال نو یعنی تو ( پنجشنبه 29 اسفند1392 )
» دوباره صدای پای «مانور تجمل» می‌آید ( چهارشنبه 30 بهمن1392 )
» حقیقت ! ( سه شنبه 22 بهمن1392 )
» فرهنگ تحجر و خشکه مقدسی ( پنجشنبه 17 بهمن1392 )
» پسرک و دختر جوان ( پنجشنبه 19 دی1392 )
» برگرد ........ ! ( جمعه 13 دی1392 )
» حجاب زن ! ( چهارشنبه 13 آذر1392 )
» تفاوت نگاه من و دختر همکلاسیم ( شنبه 9 آذر1392 )
» آهنگر پر درد و اعتقاد به خدا ( شنبه 2 آذر1392 )
 

نویسندگان

ADS

درباره ما